Miss An0nym0us

سكوت گاهي درد بي درمان و مزمن من است هيچ جور ديگر تعبيرش نكن

نشسته ام،بر بام این شهر...

انعکاس روشنی چراغ خانه ها

هویداست در چشمان من!

خانه هایی که تو در هیچ کدامشان یافت نمی شوی

و من نیز....

... خانه یعنی جایی

که سقفم دستان تو باشند

و آغوشت، دیوارهای وجودم

پنجره ای رو به نگاهت خواهم ساخت

که بگشایمش و پرواز کنم

تا خود عشق......!

من هرگز دلتنگ این شهر بی تو نخواهم شد...هرگز!!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

بعضی حرفا رو نمیشه گفت ... باید خورد...

ولی بعضی حرفا رو نه می شه گفت ... نه میشه خورد

می مونه سر دل! میشه دل تنگ! میشه بغض! میشه سکوت!

میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چه مرگته!

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

آغوش تو

مترادف امنیت است

آغوش تو

ترس های مرا می بلعد

لغت نامه ها دروغ می گفتند

... آغوش تو

یعنی پایان سر درد ها

یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها

آغوش تو یعنی "من" خوبم!

بلند نشوی بروی یکوقت!

بغلم کن

من از بازگشتِ بی هوای ترس ها

می ترسم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

خنده های تو کودکی ام را به من می بخشد

و آغوش تو آرامش هستی

و دست های تو اعتمادی که به انسان دارم ....

چقدر از نداشتنت می ترسم ای مهربان ترین....

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بهانه هم اگر میگیری بهانه ی مرا بگیر

 من تمامِ خواستن را وجب کرده ام

هیچ کس به اندازه ی کافی‌ عاشق نیست

و هیچ کس به اندازه ی من عاشقِ تو و بهانه‌هایِ تو نیست

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

من را بگیر توی آغوشت و بگذار لرزش دست ھایم

به تمامی آرام بگیرد

من را بگیر توی آغوشت... و از این ترس موذی رھا کن

من را بگیر توی آغوشت و ھیچ ...

من خود به آرامی ھمه ی این روزھای دور از تو را

توی پیراھنت گریه می کنم تا تمام شوم

نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

روزی هزار بار عاشقت می شود

زنی که عشق را

در قصه ها هم باور نداشت!

نوشته شده در شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

صدای قهقهه خنده هایت را که میشنوم

زیباترین نت موسیقی را یاد میگیرم

چشمهایم به لبت دوخته میشود

لحظه ای رویائی ست

منتظر میمانم

انتهای خنده ات،

لبت که جمع میشود،

خطوط روی لبت

زیباترین امواج را نقش میزند

و من در کنار دلنشین ترین ساحل دنیا

مستانه موج سواری میکنم

به خودم که می آیم

با تمام وجود در حال بوسیدن لبانت هستم.

تو که لبخند میزنی

حس خوشبخت ترین زن دنیا به سراغم می آید.

همیشه بخند عزیزمن...

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

رویاهایم بی حرارت عشق تو یخ بسته اند

و دیگر بُعدی ندارم

فضایی از احساس در من نیست

واژه ها را گم کرده ام

عمرم لابلای خطوط تنت پنهان است

می خواهم بنویسم اما

قلمم نام تورا می شناسد

ودیگر هیچ.....

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

چه کار به حرفِ مردم دارم .....

زندگی من همین است

شب که می شود .....

سیگاری روشن می کنم

عاشقانه ای می نویسم

... خیره می شوم به عکست

و با خودم فکر می کنم ......

مگر می شود تو را دوست نداشت .......

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بگذار با چشمهای تو ببینم

بگذار در نگاه تو ذوب شوم

بگذار در زیر باران

شانه به شانه ات قدم زنم

و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرایی

بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم

وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه

می خندم

بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنیم

بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی

بگذار نامم چون شاه کلیدی بر درگاه قلبت همیشگی باشد

بگذار نگاهمان نه به هوس

که به عشق....آن هم عشقی آسمانی در هم گره خورد

بگذار دلم برای تو باشد

بگذار دلت ..

حالم رابپرسد

بگذار قلبم برای تو بتپد

بگذار آرزوهایم با تو باشد.....

برای تو....

به خاطر تو.....

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

گلدانهای ِ کوچک ِ خانه ی مهربان ِ دلمان یخ زده اند

فکر ِ دیروز و امروز

هرگز های ِ فردا را از یادمان برده بود

خیال میکردیم تا همیشه " ما " خواهیم ماند...

بال و پر بسته ی روزهای ِ هم شدیم و خیال ِ پریدن از سرمان گذشت

اشتباه ؟

نه

عشق را اشتباهی نخوانده بودیم

عشق را اشتباهی چیده بودیم !

گناه ِ دستان ِ من و تو

به انتخاب ِ نادرست ِ سرنوشت گره خورد

و با تمام ِ تجربه های ِ عاشقانه مان

سهم ِ کوچکی از فردا را برداشتیم

...

سرزنش نکن

اشک ِ لرزان ِ چشمهایم را

بگذار درد ِ دلهای ِ من

محرم ِ آخرین اسرار ِ ما باشند

بیا با هم بخوانیم :

ما همیشه همان " ما " خواهیم ماند اگر

به " دوستت دارم" هایمان

باور بیاوریم

...

چه باشی و چه نباشم سهم ِ تو

ساده از کنار ِ این حجم ِ بزرگ ِ مهربانی نخواهم گذشت

که تو

تنها گرمای ِ همیشگی ِ این دل ِ تنها بوده ای

 حالا بگذار سکوت

بین ِ ما حکمرانی کند

بگذار خاطرات

تمام قد

در عرصه ی مشترک ِ چشمانمان

عبور کنند

برای ِ من

تو و عشقت

دیروز و امروز و فردا ندارید....

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

بـعضـی شبا

بـا اینکـه هـوس هم آغوشی میکـنم!

و از شهـوت بـه خـودم مـیپیچـم..

ولی خوشحالـم. . .!

مثـل ملکـه ی زنبـورا

بـه بـهــانـه ی عـسل هر شب کنار دیگری نـمیخـوابـم

نوشته شده در شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

امشب هم

به قرار تمام شب های نیامدنت

قراری دارم با یادت .....

یک میز کوچک دونفره

دو فنجان قهوه تلخ

چند نخ سیگار

و شاید خوشه ای انگور ........

که بیاویزیم در هم

و هم آغوشی کنیم تا خود _ صبح .......

.

.

.

.

تو که

به این زودیها

خیال آمدن نداری ...

نوشته شده در شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

اِنـقِـــضـــای خـــــــاص بـودَن هایَـــت به پایان رسید

بــالا مـــی آوَ رَ م

تـَمــام ِ "دوستَـتــــــــــ دارم " هایی را که به خُوردَم داده ای

شــاید که دیگر دَر من تَـمـــام شَــــوی ...

نوشته شده در چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

وقتی که نیستم

باران تمام لحظه های تو را

خواهد شست

و آسمان آنقدر صاف می شود

که دلت برای ابرها

تنگ خواهد شد..

وقتی که نیستم

همیشه جای یک نفر درون

آینه خالیست

و قاب هایی که روی دیوارندحوصله شان از نگاه تو

سر می رود

آری وقتی که نیستم

سکوت را می شکنند

دیوارهای خانه تو زیر لب هاشان

با زمزمه شعرهای من

که روی دیوارند....

نوشته شده در دوشنبه ٧ آذر ۱۳٩٠ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

گاهی نیاز داری

به یه آغوش بی منت

که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد

که وقتی تو اوج تنهایی هستی

با چشماش بهت بگه

هستم تا ته تهش !

نوشته شده در چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

هرگز به دیگران اجازه نده

قلم خودخواهی دست بگیرند

دفتر سرنوشتت را ورق بزنند

خاطراتت را پاک کنند

و

در پایانش بنویسند قسمـــــــت نبود!!!

و به همین سادگی سرنوشتت را برای همیشه عوض کنند...

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بعـــضی دروغ ها آنقـــدر قشنگند کــه دلت میخواهد بـــاورشان کنی..

"تـــو"... قشنــگ ترین دروغ زنـــدگی من بودی.....!

هنـــوز باورت دارم..

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

زیر پلک من دنیائیست از رویا

رویاهای خیس و نمدار

زیر پلک من شهریست از لمس و بوسه

پر از احساس نو شدن

زیر پلک من بعضی شبها بارانیست

زیر پلک من.......

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

این روز های من

پر است از حرف های نگفته

پر از غزل های نسروده

تا می آیم غزلی بگویم

می افتم در چال لبخندت

گیر میکنم

دست و پایم را گم میکنم

واژه ها از دستم در میروند

میروند پی خودشان به رقاصی

و من

مات غزل زیبایی ات ..........

آری گلم

این روزهای من .......

پر است از حرفای نگفته ......

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

کـودکـی در مـن

بـه نمـاز آیـات مـی ایسـتد ...

وقـتـی کـه

یـاد تــو !

دلـم را ...

مـی لـرزانـد ... !!!

نوشته شده در شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

روزی اختراع خواهم کرد

الفبای عشق را

تا با آن

بگویم با تو از احساسم

ولی تا آن روز ......

با این دوستت دارم ها

که در دلم مانده

چه کنم ؟ .........

نوشته شده در شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تو سکوت می کنی

فریاد زمانم را نمی شنوی !

یک روز من سکوت خواهم کرد !

تو آن روز

برای اولین بار

مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمید !

نوشته شده در شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

می خواهم " ذره ذره " داشته باشمت

اما

برای همیشه

همینقدر که سایه ات بر تنهایی ام باشد

... کافیست

... ...

..."خورشید" نمی خواهم

تو را پنهان می خواهم

برای خودم

تنها

برای خودم

نوشته شده در شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

نیت کرده ام به " بی خیالی " ....

تا " فراموشی " عادت ِ روزمرگی هایم شود !

اما باز ، وقتی ، خیس ِ" خاطره ی ِ خیالت " می شوم

....بی شعورانه....

" پرسه های بی خیالی " را ،

...به جرم ِ یادت ، دار می زنم!

و دوباره وصله می شوی به سرم !

با طعمی تلخ!!!

تلخ مزه ای ِ تو ،روحم را می جود ...

و تلخ مزه ای ام ، سکوتت را بالا نمی آورد

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

دلم یک غریبه می خواهد بیاید بنشیند فقط سکوت کند ...

من هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم تا کمی کم شود این همه بار ...

بعد بلند شود و برود ... نه نصیحتی نه ... ! انگار نه انگار ... !!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

آهسته از کنارت؛ تا انتهای آنچه نباید

آهسته از کنارم؛ تا ابتدای آنچه نبوده است

از هم گذشته ایم

و من گذشتم از آنچه از آنم نبوده ای

تنها یک توقف کوتاه؛

کفشتان گلی شده آقا!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

شادی هایم بن بست کوچکی ست بی روزن

غم هایم

امتداد درازترین دیوارهای شهر

می دانم همین روزها

حوالی همین بعدازظهرهای خراب

گم می شوم در این کوچه های سیاه

که تو

آسان ترین پنجره ها را

دریغ کرده ای...!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

گاهی دلت از زنانگی می گیرد
میخواهی کودک باشی
دختر بچه ای که به هر بهانه ای به آغوشی پناه می برد
و آسوده اشک می ریزد
زن که باشی....
 باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی.. ...
نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بگو در سکوتی که پشت نگاهت لانه کرده بود

چه اندیشه ایی وجو داشت

که من را بی قرار سپرد به آرامش ملکوتی سقف.

من همچنان از چند و چون بارانی که ما را دعوت کرد به تازه شدن مبهوتم،

باور کن که مبهوتم،

نگاهم را ببین،

می بینی؟

پس چیزی بگو

و یا حداقل اشاره ایی بکن.

انقدر من را به ادراک راز این هراس دعوت نکن با سکوت آبی ات،

من تازه به خواب بی هراسی ها دست یافته بودم.

چرا از ادراک آفتاب حرف نمی زنی

چرا ذهن من را دعوت نمی کنی به سمت نگاهت

بگذار من هم در پرواز تو به سمت هیچ سپید تجربه آبی ایی از سربگذرانم،

بگذار من هم آبی شوم....

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

یقین ندارم این واژه های غریب ، تمام دلتنگی های مرا برای تو بازگو کنند !

این واژه ها چه میدانند ، که بی تو ، بر من چه رفته است !

بی تو فقط حکایت دلتنگی نیست !!

روح تسخیر میشود ، اسیر میگردد

سطح ادراک کاهش می یابد

ضربان قلب ، موزون نیست !! گویی از کوک درآمده است

موسیقی کوچه ، صدای پای تو را کم می آورد

من ، آرام آرام حضور تو را در خوابهایم !!

مغز متوهم میشود ، احساس عبوس !

دست در دست هم

کلمات از هم گسیخته ناکجاآباد ذهن را ،

جایی میان توهم و احساس و دلهره و دلواپسی و هزار نمیدانم دیگر

پیوند میزنند ، به خیال خام خود ، روزی بر لبهای تو جاری خواهند شد !!

کاغذ های سپید ، سیاه میشوند ،

و فکر میکنم ، این گونه است که بی حضور تو و در فراق تو ، شاعر متولد میشود

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

" تو" را که از نوشته هایم بگیرند .... از آنها هیچ نمی ماند !

کالبد میان تهی این واژه ها

از "تویی" روح می گیرند که مــــــــدتهاست

"ما" شده است با "من" دیگری ....

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

کلافه ام

از اینهمه

دور اندیشی!

.

.

نزدیکتر بیا....!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

سرزمین من اینجاست.

سرزمین من جایی است که این روزها در آن هوس،

غرور و جهل نقابِ عشق بر چهره می زنند و در خیابان با اسید چشمان سیاه را نشانه می گیرند،

روی پل های عابر بر سینۀ دخترکان این سرزمین می نشینند و به جرمِ "نه" گفتن بی پروا چاقو را ده ها بار فرود می آورند بر قلبی که سرشار از آرزوهای شیرین است.

سرزمین من جایی است که در آن زنانی که به آنها تجاوز شده گناهکارند.

در این سرزمین سهم زنان از دریاهای بیکران استخرهای کوچکی است که آن را هم از ترس حملۀ حیوان صفتانی که روز روشن به آنجا هجوم می برند و از اندام برهنه و بی دفاع شان عکس و فیلم می گیرند

پ.ن: دوست داشتم این متنو... همین.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

باید باکره باشى

باید پاک باشى !

براى آسایش خاطر مردانى که

پیش از تو پرده ها دریده اند !

چرایش را نمیدانى

...فقط می دانى قانون است

سنت است ...

قانون و سنت را می دانى مردان ساخته اند

اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا

و گاهى فکر می کنى شاید

خدا را نیز مردان ساخته اند ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

گاهی چه دلگرم میشویم

به یک مواظب خودت باش

به یک هستم

به یک بوسه

به یک نوازش

... به یک آغوش.....!

نوشته شده در یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

باران !

زمانی‌ زیباست

که تــ ــو باشـی‌ ،

مـــ ــن باشــم ،

با یک عالمه کــوچه‌های پاییزی !

وقتــی‌ نیستـی‌

می‌ خــواهم چکار؟!

باران ببارد

یا بهتر است بگویم؛

آسمان روی زخمم

نمک بپاشـــد . . . !

نوشته شده در پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی

کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ....ــــد !

بــعـضی از عـهـدهــا را

روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ...

.. حـواسمان به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ...

شـکـسـتَنـشـان

یـک آدم را مـی شـکند !

نوشته شده در پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

مـی پــوشــانم دلـتـنـگـی ام را

بـا بـستـری از کـلمات ،

اما بـاز
...
کــسـی در دلم ،

" تــــــو "

را صــدا می زند

نوشته شده در دوشنبه ٢ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بیهوده تلاش نمیکنم ؛ دیگر هیچ تویی با من ما نمیشود ….

 تو را من “ تــو ” کردم !

در همین چند خط عاشقانه ....

وگرنه ؛ تو همان “ او ”یِ دیروزی ... !

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تمام نُت هایم ، با رفتنت ، سکوت کرده اند

تمام ورق هایم ، عریان ، مانده اند

دلت به حال مـن نمی سوزد ، رحم به پاکی برگه هایم کن

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

فکر می کردم من و او با هم می مانیم تا ابد تا نام عشق را جاودانه کنیم...

افسوس که بی خبریم از زندگی و چیزهایی که برایمان رقم زده

و اسمش را گذاشته "سرنوشت"...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگتر از همه دلتنگی ها

گوشه ای می نشینم

و حسرت ها را می شمارم

و باختن ها را،

و صدای شکستن ها را...

نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام

و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که این چنین دلتنگم.

دلتنگم، دلتنگ...!

تنهای تنها

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

یه وقتایی هست میبینی فقط خودتی و خودت ... !

دوســـت داری ، همـــدرد نداری ..

خانـــواده داری ، حمــــایت نداری ..

عشــق داری ، تکـــیه گاه نداری ...

مثل همیشه ؛ هــمه چی داری و هــیچی نداری

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

انگار تو منتظری من زنگ بزنم...

و من...هیچ انتظاری در حال ِ حاضر از هیچ کسی ندارم...

تنها...با تمنا...می خواهم راحتم بگذارید...
نوشته شده در دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

می توانستم ناله کنم...

خندیدم

می توانستم شکایت کنم...

قدردانی کردم

می توانستم فریاد بزنم...

... سکوت کردم

می توانستم نفرین کنم...

دعاکردم

می توانستم ویران کنم...

ساختم

می توانستم تحقیر کنم...

خود را شکستم

می توانستم برانمت...

بدرقه ات کردم

می فهمی؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

هر دو با دست می شماریم

تو ستاره ها

من نیامده هایت را
...
انگار نمی دانیم

ستاره ها و نیامده هایت بیشتر از انگشتان ماست

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

حالا که فکر می کنم رفتنت آنقدر ها هم فاجعه نیست...

من به اندازه ی تمامی آدم های دنیا

بــــــــــرای

فراموش کردنت انگیزه دارم ..

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

شاید فراموشت شدم شاید دلت تنگ برام

شاید بیداری مثله من به فکر اون خاطره هام

شاید توام شب که میشه میری به سمت جاده ها

بگو تو هم خسته شدی مثله من از فاصله ها

با هر قدم برداشتنت فاصله بینمون نشست

لحظه ای که بستی درو شنیدی قلب من شکست

یادت بیاد که من کیم؟ همون که میمیره برات

همونی که دل نداره برگی بیوفته سر رات

نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام

تو مثله خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام

از کی داری تو دور میشی؟ از من که می میرم برات

از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات

نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام

تو مثله خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام

از کی داری تو دور میشی؟از من که می میرم برات

از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات

بگو من از کی بگیرم حتی یه بار سراغتو

دارم حسودی میکنم به آینه ی اتاق تو

کاش جای اون آینه بودم هر روز تورو می دیدمت

اگر که بالشت بودم هر لحظه می بوسیدمت

نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام

تو مثله خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام

از کی داری تو دور میشی؟ از من که می میرم برات

از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات

نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام

تو مثله خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام

از کی داری تو دور میشی؟ از من که می میرم برات

از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات

نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

بزرگترین خطای تو این بود که

می پنداشتی

من برای همیشه صبور خواهم ماند...

نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

مرا باور کن

همانطور که هستم

رنگ خودم

و مرا آنگونه بخواه که ترسیم شده ام

ساده ساده

... ... این دل کوچکم می شکند

وقتی

از باورهای غلط جامه می بافی

و به زور بر تنم می کنی

آهسته فرو می ریزم

با صدایی بلند

نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا

من خو کرده ام به انتظار و پرسه زدن ها

اگر بیائی من چشم به راه چه کسی بمانم

نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

تو را چه به فرهاد؟؟!

 یک فرهاد است و یک بیستون عاشقی!!

تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار من باورت میکنم

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

خط می کشـــــم

روی اسمت

با مدادی

که نوک ندارد هیچ وقت

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

چیست که این چنین نگاهم میکنینی؟؟

زل نزن به چشمانم

من تمام رنگیت را به سیاه و سفیدی عوض کرده ام

نگاهم نکن....

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط بانــوی شهــر رویــــا نظرات ()

عاشقانه تو را می پرستیدم ...
در همان رویای زیبای کودکی
همان کوچه ای که پیوندگاه عشق مقدسمان بود...
و هم اکنون ... وتا بینهایت... خواهم پرستید
هیچ میدانی چقدر این راز را در خود فرو بردم
...تا خود بیایی ... بیایی و از تک تک لحظه های بی تو بودن برایت بگویم...
...
آمدی ... افسوس ...افسوس...افسوس
مرا هرگز باور نکردی
...
باور نکردی که دلم فقط و فقط برای تو می تپید ...می تپد ... وخواهد تپید ...
آری...
فقط برای تو.....فقط برای تو...فقط برای تو
نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

 " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: ...

" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

آغوشـــــــت غـــــــاری است

که وســــــــوسه میکند

همــه را برای پیــــــــامبر شدن !!!

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

نیمــه ی گـمشــده ام نیستـی که بـا نیمـه ی دیگــر به جستجویت بر خیزم...

تـــو... تمـام گمشـده ی منــی ! تمــام گـمـشــده ی من ... !

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

چقدر برزخ انتظار تو سخت است
ثانیه انگار توقف می کند تا لحظه ظهور تو
دنیایم سکوت می شود و تنها صدای گام های تو می آید
تا قیامت چشمان تو آغاز می شود؛ می فهمم
بهشت روی همین زمین است
جایی حوالی لبان سرخت.
نوشته شده در یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

فرقـے نمـے کند !!
بگویم و بدانـے ...! یا ... نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند ...!!! در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.: دلــــــــــــــم.....!!!
نوشته شده در یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

دهـــــان ات را آب بکش ...

سجده بر مهر دهان ات لازم است

...
اذان عاشقانه هایت مرا میخواند ...

حی علی خیــــــــــر العمل

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

من عاشق اون دیالوگم که پدر ژپتو به پینوکیو میگه:

پینوکیو... چوبی بمان!

آدم ها سنگی اند دنیایشان قشنگ نیست

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

گنجشکان لاف می زنند:
جیک جیک , جیک جیک
جیک هیچ یک شان درنیامد
تو که دور می شدی

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

این روزها
اتفاقی نمی افتد
تو رفته ای
و این بزرگترین حادثه ی روزهای نیامده ی من است

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

چه فرق می کند چه کسی عاشق تر است؟

مسئله اینست

...که آخر ِ این بازی

تو سهم من نیستی

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

خدایا ...

جای سوره ای به نام " عشق " در قرآنت خالیست ، که اینگونه آغاز میگردد :

 و قسم به روزی که قلبت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

از ماضی ها و مضارع ها

خسته شده ام

دلم برای حال ساده ات تنگ است...

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

سکوت گاهی

درد بی درمان و مزمن من است

هیچ جور دیگر تعبیرش نکن

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

من از سکوت می ترسم
از تکرار لحظه های بی کلمه
از دوری واژه ها با ذهن
من از هر چه مرا منتظر می گذارد...
می ترسم!!!!

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

دلتنگی من چه میداند صبر چیست؟؟؟

نوشته شده در شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

مـــن داغــــونــــم ...

خدایا می شه بگی خدمــات پس از خلقتت کـجـاست؟

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

دلتنگی های زیاد ، خطرناک است!...

آدم را به کمتر از حقش قانع می کند

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

چشمانم را بستم و به سادگی پرواز کردم به مکانی که قبلا ندیده بودم

همه چیز غریب بود و مرموز

تا اینکه نشانه ای از تو آنجا یافتم

دیگر آنجا خانه ام بود..

خانه قلب و ذهن من....

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

گفتم از عاشق شدن میترسم.
گفتی من فرق دارم.
آره تو فرق داشتی!
قشنگتر دروغ میگفتی

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

تو با من چه کرده ای؟

تو از یادم نمی روی

سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی

تو از یادم نمی روی

سیدعلی صالحی

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

کسی چــه میــداند امــروز چنــد بار فرو ریختم ..

از دیدن کسی کــه ،

تنهــا لباسش شبیــه به " تــو " بــود

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

... قصه نیستم که بگویی

... نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی که چنان بدانی…

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

شعر کوتاهی از :احمد شاملو

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

تو این "مـــَــن ها " را از خودت "مــِـن‌ها" کن

من میـــــــــمیرم برای باقی مانده ات

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

مــردمـــان شـــهر مـــن

فقــــط فعل هایی را صــــرف میکنند

که بـــه صـــرفـــشان است

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

خودکار بیک میخری 100 تومن ولی لاک غلط گیر 800 تومن!
توی این زندگی حتی روی کاغذ هم اشتباه کنی برات گرون تموم میشه

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

کـــــلافه شدن یعنی:

 دلتنگِ کسی باشی ؛ که نیست......

حوصله کسی را نداشته باشی؛ که هست

نوشته شده در چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

لمس تن تو ، شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد
داغی لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ،
هم خوابگی چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد
فرزندمان ، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من !
حتی اگر هزار سال
عاشق تو باشم ،
یک بوسه
یک نگاه ، حتی
حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی

نوشته شده در چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

من را زیاد دوست داشته باش پدر

تو تنها مردی خواهی بود

که دوست داشتنت بی طمع است و بوسه هایت بوی گل می دهد

نوشته شده در چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

حجم خالــی ” تـــو ” را ؛

حجم پـُـر ” هیچ کس “ پـُـر نمی کنـــد!

حالا هی بگـــو ..” دوستــان به جــای مـــا

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

خواستـن ، همیشه توانستـن نیست...

گاهی فقط ،

داغ بزرگی است

که تا ابــد بر دلت می ماند

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

ببین دلخوری، باش.

 عصبانی هستی، باش.

قهــــــری، باش

هر چی می خوای باشی باش

ولی حق نداری با من حرف نزنی فــَهــمـــــــــیــدی ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

دچار مرگ عاطفی شده ام، متقاضی باشد زندگی ام را اهدا میکنم....

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

جسارت سقوط از این ارتفاع را ندارم !

حرف آخر را اوٌل بزن

من پلٌه ها را
...
یکی

یکی

پائین می آیم

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

کلاغ پـَر...؟؟

نه ..

کلاغ را بگذاریم برای آخر
......

نگاهت پـَر

خاطراتت هم پـَر

صدایت ؛ پـَـــر

کلاغ پـَر..!؟؟

نه ؛ کلاغ را بگذاریم برای آخـــر

جوانی ام پـَر

خاطراتم پــَر

من هم ... پــَـــــر

حالا...

تو مانده ‌ای و کلاغ ؛

که هیــــــــــــچ وقت به خانه ش نرسید

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند,

 زیبایی هایش را بیرون بکشد …

تلخی هایش را صبر کند…

 آدم های امروز، دوستی های کنسروی می خواهند؛

یک کنسرو که فقط درش را باز کنند

 بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون

 و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد،

نمی دانم نداشتن‌ات سخت تر است

یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

نگران نباش
حال ِ دلم خوب است !!!

نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست
نه از شیون های مدامش، به وقت ِ خواستن ِ تو

آرام
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته و
رویای داشتنت را به خاک می سپارد ،
خیال ِ روشن ِ خوشبختی ات را رنگ می زند
و
بغض های بیشُمارَش را می شُمارد.

تو هم ،

تنها لطفی کن
و به وقت رفتنت

به خاک بگو :
روی دلم نه،
روی سرم بریزد...!!!

نوشته شده در جمعه ۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

آن شب طلوع کرد
آرزو های غروب کرده ام
گناه با تو بودن چه شیرین بود
چه فرقی میکند خدا ببیند
من بهشت را به آن شب فروختم
نوشته شده در پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

دریا را از خدا قرض می گیرم
سیگارش را هم
و خدا می نشیند پشت پیانویش
"سونات مهتاب" می زند
بیا حرف نزنیم
برای ادامه ی زندگی چیز زیادی لازم نیست
همین که تو باشی
سونات مهتاب باشد
بهشت و زندگی یکی می شوند
راستی...!
چه می چسبد این سیگاری که از لای لب های خدا برداشته ام!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

وقتی یه آدم می‌گه

هیچکس منو دوست نداره

منظورش از هیچکس

یک نفر بیشتر نیست

همون یه نفری که واسه اون همه کسه

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

نیمــه ی گـمشــده ام نیستـی که بـا نیمـه ی دیگــر به جستجویت بر خیزم...

تـــو... تمـام گمشـده ی منــی ! تمــام گـمـشــده ی من

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

گر چه کسی اشک چشم های مرا پاک نکرد
اما بجایش ، من خوب آموختم رسم دلجویی کردن ها را
نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

تو از موسی پیامبرتری،

به جای اشاره ... نگاه کردی ...

به جای دریا ... دل من شکافته شد

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

چطور میشود

هم میان کلمات منی

هم در آغوش دیگری!؟

مرد....  اینقدر سر به سر قوانین فیزیک نگذار!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

حال"م خوب است ...!!

اما...!!

گذشته ام درد میــــــــکند...!!!!!!

نوشته شده در جمعه ۸ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:۳٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

چه تلخ محاکمه میشوند

پاییز و زمستان که برای جان دادن به درخت جان میدهند ،

و چه ناعادلانه کمی آنطرف تر همه چیز به اسم بهار تمام می شود

نوشته شده در یکشنبه ٥ دی ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

باران که ببارد

با تمام وجود زمزمه ات خواهم کرد

و با تمام وجود خواهم شکست

و نبودنت را با باران خواهم بارید

آنقدر خواهم بارید

که بیایی

با تو زیر باران

کوچه ها را آواز سرخواهیم داد

با تو زیر باران...

اگر که بیایی...!

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

دیگر هوای برگرداندنت را ندارم

هر جا که دلت می خواهد بــــرو !

فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد

نقدر آسمان دلت بگیرد

که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

مطمئن باشید

دیگر از درون تهی شده ام

می توانید مرا از کاه پر کنید

بگذارید کنار سر آن گوزن

یا نزدیک خرس قطبی خشک شده

رو به روی در بنویسید:

خودم

خودم را اهدا کرده ام

از تاریخ خجالت می کشم

مرا در زیست شناسی بررسی کنی

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

و من هربار تو را بارها و بارها فریاد زدم...

فریاد زدم ...

تمام سکوتم را فریاد زدم و تو حتی نگاهی به این منه خسته نکردی...

 

نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

* دوست دارم غرق شم در مشکی موهایت...

و من در اولین باران پائیزی غرق شدم در آبی چشمانت...

نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

مخاطب ِ خاص ِ من ::::
نمیگوید بیا
نمیگوید باش
نمیگوید به من حتی برو راحتم بگذار

... می آید ...

حرفهای عاشقانه میشنود
لبخند میزند
و می رود ...

هرشب ، هرشب ، هرشب ...

نوشته شده در دوشنبه ٥ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

حالا دیگر دیر است

من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام

نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ام

و اسامیه آسان نزدیک ترین کسانم را

راستی آیا به همین دلیل ساده نیست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد

نه ...  ری را...

سال ها و سال ها بود که در ایستگاه راه آهن

 در خواب و خلوت ورودی همه ی شهرها ، کوچه ها ، جاده ها

چشم به راه تو از هر مسافری که می آمد

سراغ کسی را می گرفتم که بوی لیموی شمال و  شب دریا می داد

چقدر کوچه های خلوت بامدادی را، خیس گریه رفتم و درغم غروب باز آمدم

من می دانستم تو از میان روشن ترین رویاهای روزگار

تنها ترانه های ساده ی مرا برگزیده ای

چرا که من هنوز خسته ترین برادر همین سادگان زمینم

ری را...!!!!

 هربار که نام تو بر دفتر گریه های من جاری شد

مردمانی را دیدم که آهسته می آمدند و همان جا

در سایه سار گریه و بابونه عطر تو را از باغ پروانه میخواندند

مردمان می فهمند

مردمان ساکت و مردمان صبور می فهمند

مردمان دیریست که از راز واژگان ساده ی من به معنای بعضی آواز ها رسیده اند

رازی دارد این سادگی..

این رسیدن رویـــــــــــــــــــــــا..

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

میدونی چی شد؟

یادته هی گفتم دلم میخواد بنویسم اما نمی تونم

دوساعت هی به خودت فشار اوردم

نوشتم...

قسم نامم رو هم نوشتم و خواستم که چشماتو ببندی و تو هم بخونی

اما...

یهو هنگ کرد و همه چیز بسته شد...

میدونی یعنی چی؟

یعنی تموم حس نوشتنم از بین رفت...

دیگه حوصله نوشتنش رو ندارم

بیا اینم از اپ امروز

ری را جان

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

بوی خاک تو ای جاده سرنوشت من ...

مشام مرا تا سحرگه تازه خواهد کرد و آنگاه من به تو صبح بخیر خواهم گفت

و تو صبح خوشبخت من خواهی شد.

من به راستی نمیدانم فردا آفتاب خواهد دمید یا آسمان گریه خواهد کرد

من هردو را دوست میدارم .

نمیدانم قدم های خوشبختی من بر روی تو خواهند لرزید یا نه!

ولی قلب من....همیشه برای تو خواهد طپید.... برای تو...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

 

دل منِ یِِِِِه روز به دریا زدو رفت

پشت پا به رسم دنیا زدو رفت

حیوونی تازگی ادم شده بود

به سرش هوای حوا زدو رفت

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

هر روز بی تو روز مباداست
وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض می خورم

عمریست لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما چه کسی می داند

شاید امروز نیز

روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

هر روز بی تو روز مباداست

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

بین خودمان باشد .
چند روزیست دست هایم را
با چند کتاب و نوشته
سرگرم کرده ام،
اما گول نمی خورند
هیچ چیز معجزه دست های تو نمی شود ....!

نوشته شده در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

سرت گرم است ...

آن جا یا هیچ کجا فرقی نمی کند!

مزاحمت نمی شوم ...
...
اما بدان ...

حرارت سرگرمی هایت مرا سوزاند !!!

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

مجالی برای فکر نیست

وقتی تمام وجودم را نبودنت پر میکند....گریهگریه

 

× حالا که نیستی احساس می کنم دیگه هیچ کدوم از فصلا برام رنگ ندارند.

بهارم تموم شد تابستونم اومد و رفت و حالا پائیزم....

پائیزم... فصل تولد تو...

دیگه هیچ چی برام رنگ نداره...

حتی نبود تو...

نکنه بهش عادت کردم.

تو به تنهائیم عادتم دادی ؟ نه؟

همیشه یادم می دادی صبور و سربه زیر و سخت....

به خاطر همینم الانم هیچی برام مهم نیست.

به جز صبوری و سربزیری و سختی.....

 

نوشته شده در پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

خنـــده ام میگیرد !

وقتی پس از مــدت ها بی خبــری بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری

میگویی : دلـــم برایت تنــــگ است . . .

یا مرا به بـــازی گرفته ای یا معنی واژه هـــایت را خوب نمیدانی.

نوشته شده در شنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.

احتیاجی ندارم که توحامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم.

من اندک اندک می آموزم که ...

برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.

به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو.

اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی

گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.

امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.

حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت.

روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

قوانین علم را بر هم زده ای

نبودنت وزن دارد !

تهی اما سنگین....

نوشته شده در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

امروز صبح که ازخواب بیدارشدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز درزندگی ات افتاد،از من تشکر کنی!!! اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی….
فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام!!!
اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی!
تمام روز با صبوری منتظر بودم.با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی .
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی وفوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.
خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟
اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روزخوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا

نوشته شده در چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

روی میخ زندگی

نشسته ایم

و هنوز می اندیشیم

که علم بهتر است یا ثروت ... صداقت بهتر است یا بکارت

و هنوز نمی دانیم

فرق درد و لذت را فرق عشق و شهوت را.....

فرق پرستش و بع بع کردن را

و همه تلاشها بیهوده است

ما را تا از فرقمان بیرون نکشند

هیچ فرقی را نخواهیم فهمید

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

به دنبال واژه مباش

کلمات فریبمان می دهند

وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه برود

باید فاتحه کلمات دیگر را خواند

نوشته شده در شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

تـــــو خــــــــود بگـــــو . . .

ســـــرزمـیـن نگاهتــــــــــ را

روی کـُدامـــــیـن گــُـسل بنـــا کــــــرده ای ؟!

کـه اینگــــونه شبــــــــ و روز

دلمـــــــــ در حــال لرزیـــــدن استــــــــــ . . .!

نوشته شده در پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

آدم ها آن قدر زود عوض می شوند..
آن قدر زود
که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی
و ببینی چند دقیقه فاصله
میان دوستی ها تا دشمنی هاست..!.

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

گــاه در زنـدگـی ، موقعیت هایی پــیش مــی آیــد کــه انسان بـایـد تــاوان

دعـاهــای مــستجاب شده خــود را بپــردازد … !

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

من تـــــــــــــــــــو را به دلم قول داده ام!

نزار بد قول بشم....

نوشته شده در دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

ایستگاه آخر است

پیاده شو

می خواهم بزنم کنار بخوابم

همین جا وسط جاده

باقی راه را با دیگر همسفری

... از جنس خودت طی کن

بی رویا

من نه نفس دارم برای ادامه

نه بنزین

نه پا

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

خدایا انتظار را بلد شدم

درسی تازه بده.....

نوشته شده در چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

نگران نباش

حالا که تبرت دسته ندارد ،

بیا دست خودم را بگیر

بزن به ریشه ام . . . !

نوشته شده در چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

 

کاش میشد دوتا بال داشت

دوتا بال برای پرواز

این روزها خیلی عجیب هوای تورا می کنم

دلم پرواز می کند اما... جسمم هنوز اینجاس

هنوز این ور اب ها و این ور خاک ها...

دعا می کنی خدا دوبال رنگی هدیه کند...

میخواهم پرواز کنم

نوشته شده در شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

مترسک !

آنقدر دست‌هایت را باز نکن

کسی‌ تو را در آغوش نمی‌‌گیرد

ایستادگی همیشه تنهایی‌ میاورد

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

 خوبه خوبم هیچ دردی ندارم ، اینجا سرزمین غریبیست .

نمی توان آن را شناخت باید آن را زندگی کرد؛

دلم می خواهد همیشه اینجا بمانم ، عطر بهار نارنج در باغ بیداد می کند .

اما صدایش مرا با خود میبرد وعاشقم می کند. 

دلم تنگ است دلم برای دیدنش تنگ است کی رخ می نماید  ؟

نمی دانم!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

هـــــــــرچــــــقــــدر برای مـــانـــدنــتــــ فـــلـــســــفـــه مــــیــبافــــــم تــــنـــگـــ اســــتـــ. . .

ایــــن کـــلـاه هـــا بـــه ســـــــرتــــ نــمـــیـــرود

نوشته شده در شنبه ٧ دی ۱۳۸٧ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

با نیم نگاهی کوچک دست خداحافظی را تکان داد ...

و او هم رفت !

دختری که زندگی اش را به پاکی مرگ هدیه کرد

نوشته شده در شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

مرا خط نزن ..
.
.
.
.
من بی نقطه ، بی حرف ، بی صدا ، بی هیچ ..
هیچ هیچ !
.
بگذار هیچ بمانم ..
اما ،
مرا خط نزن !

نوشته شده در شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

گاهی دلم میخواد با همه برات فرق کنم!

 
با همه فرق کنم...من

 
با همه ... همیشه ... !

نوشته شده در شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()


این روزها دل عجیب بهانه تو را می گیرد
نه...
شاید اشتباه می کنم...
شاید دل هم....

 
اصلا ... هرکه میخواهی باش... هرجور که میخواهی....

نوشته شده در شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

چقدر خوب
که همیشه
حرف هایی هست برای نزدن
و ناگفته شنیدن
.
.
.
مثل س ک و ت ِ تــو

نوشته شده در شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

شانـــه هایـــت گــــرم...

چشـــمـــانـــم خـــیــس...

هـــوای ســـجـــاده ام شرجــــیـــســـت

نوشته شده در پنجشنبه ٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون ... که همتی از درون !

لازم است حالا اما...

نمی خواهم برخیزم در سیاهی این شب بی ماه می خواهم اندکی بیاسایم

 فردا ... فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام

بفهمم که کدامین نامرد به پا بودن مرا نتوان دید

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آبان ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

دهانم را دوختم

بر فریادی که نمانده بود !

و چشم دوختم

به نقطه‌ای که دور می‌شد

و به فریادم نمی‌رسید.... !

نوشته شده در یکشنبه ٧ مهر ۱۳۸٧ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

مـن ،تــو ، مــا

یـادت هــســت؟

تــمــام شد . .
...
حــالا تــو ، او ، شــمـا

مــن هــم بــه ســلامــت ...

نوشته شده در چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳۸٧ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

به هر کس مینگرم در شکایت است ،در حیرتم که لذت دنیا به کام کیست؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

هیچگاه سر در نیاوردم

و هنوز هم نمیدانم چگونه میشود

هربار که تو بی دلیل ترکم می کنی

من بدهـــــــکارت می شوم

نوشته شده در جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

اینجا با همه بزرگی اش بی تو سرد میشود

اینجا تا دوردستها گم میشوم

چه کسی می آید؟

زمان تیره ایست.زمانه ای که هیچکس همسفرحرفهایم نمیشود

و کسی تا انتهای سادگیم نمی ماند

ای شکفته در باغ بی خزان سبزی ام

دلم بی تو میگیرد

مهربانی هارا به تو هدیه میدهم که جایت هیچگاه خالی نماند

کسی که نبودن تو حتی در تخیلش هم نمی گنجه

نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

تا ندونی چیه...

نمی تونی باهام هم دردی کنی.

نوشته شده در جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

فردایی که تو از راه می رسی با کوله باری از عشق با کوله باری از خاطره با

 

 کوله باری پر از حس بودنت

و من آن فردا ها  پر می شوم از حس  بودنت پر از حس داشتن دستانت بی اجازه !!!

به امروز می نگرم !!!

امروزی که نداشتنت را برایم فریاد می کند، امروزی که  دوری چشمانت را  برایم گریه می کند

امروزی که جای خالی دستانت را در دستان سردم احساس می کنم !!!

به سالها می نگرم !!!

که من  می دانم در سبز ترین فصل حضور  از پشت دیوار ثانیه ها خواهم آمد و تنهایی را به آتش حضور گرمایم گرمایت می کشم

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٧ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

موج خاطرات بر سینه ی ساحل پر تب میزند

 له له میزند.

این چیست که هر چه بیشتر میزند بیشتر میرود پیشتر میرود:

 از لای انگشتان موجها رد میشود و لحظه ای تامل در کارش نیست

لحظه ای صبر و نگاه٬ لحظه ای قدم ْ در جا . . .

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

هیچ‌گاه ویترینی نداشته‌ام٬

تا دلم را در آن به نمایش بگذارم.

در قامت یک فروشنده دوره‌گرد عاشق تو شدم.

از این روست که تمام خیابانهای شهر٬

عشق مرا می‌شناسند

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

تو نباشی چشام برات گریونه

 

دنیا برام بدون تو زندونه

 

دستات اگه دستامو تنها بزاره

 

شبا و روزم لحظه‌ای آروم نداره

 

تو که بارون تو چشامو می‌بینی

 

لحظه لحظه‌ها رو کنارم می‌شینی

 

تو که مثل بارون ارومم می‌کنی

 

تو نباشی دل منو خون می‌کنی.

 

جز تو هیچ کسی و درد عاشقی و غصه‌های منو

 

خنده‌های منو لحظه‌های منو گریه‌های منو

 

ندیده و نشنیده و

 

وقتی تو نیستی من می‌شم بین این ادما مثل یه غریبه و

 

تو همهمه ها گم می‌شم دنبال تو دنبال تو.

نوشته شده در پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

من بي تو يک بوسه ي فراموش شده ام؛ يک شعر پر از غلط؛ يک پرنده ي بي آسمان؛ يک نسيم سرگردان؛ يک روياي ناتمام
نوشته شده در پنجشنبه ٦ دی ۱۳۸٦ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

حالم ازت بهم میخوره دروغ گوی پست.........................

اصلا لیاقت دوست داشتن رو نداشتی...

متاسفم........برای خودم... برای تو....بیشتر.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٦ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

دلم گرفته...

از این دنیا... از آدماش... از خودم

از آدمایی که وقتی باهاشون حرف میزنی فقط نگات میکنند ولی تو رو نمی بینند... انگار توی یه دنیای دیگه ای سیر میکنند... انگار تو چشمای تو دنبال سرنوشت خودشون میگردند... مثل یه مجسمه... بی توجه به حرفایی که زدی فقط با حرکت سر تائیدت میکنند و در آخر هم با گفتن غصه نخور همه چی درست میشه ترکت میکنند...

از آدمایی که تظاهر میکنند مثل کوه پشتتند و هیچ وقت تنهات نمیذارند ولی با کوچکترین حرف پشتتو خالی میکنند و میرند... انگار نه انگار که وجود داشتی...

از آدمایی که خیال میکنی دوست دارند ولی وقتی بهشون میگی که دوستش داری... یه روزی از کسی میفهمی که عشقت رو حکایتی کردند برای خندیدن با دوستاشون... آره... عشق تو رو مورد تمسخر قرار میدند تا ساعتی شاد باشند و به سادگی و حماقت تو بخندند...

از آدمایی که درست وقتی بهشون احتیاج داری... وقتی دوست داری کنارت باشند... درست تو همون لحظه کنارت میذارند و میرن...

از آدمایی که هر وقت میخوان باید کنارشون باشی... و هر وقتم میخوان بری و همه چیزو فراموش کنی...

از آدمایی که باهات طوری رفتار میکنند که عاشق میشی... که همه ی زندگیت میشه... که میدونه با نبودنش داغونت میکنه... که از بین میری... که هر کاری که میکنی فقط به خاطر وجود اونه... ولی... زمانی که بهش ثابت شد که چیزی ازت باقی نمونده تنهات میذاره و میره... آخه تو براش فقط یه سرگرمی بودی... کسی بودی که مدتی باهاش باشی و وقتشو باهات بگذرونه... احساستتو خیلی راحت نادیده میگیره... خیلی راحت فراموشت میکنه... طوری هم باهات رفتار میکنه که اصلا تو از اولشم وجود نداشتی...

شاید میره سراغ یکی دیگه... نمیدونم...!

وقتی احساس میکنی کسی که دوسش داری باورت نداره چه حسی بهت دست میده؟؟؟؟

دیوانگی...؟؟ نابودی...؟؟

خیلی سخته باورت نداشته باشند...

خیلی سخته که حضور داشته باشی ولی دیده نشی...!

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

آذرم... اخرین روزهایت را دارم سپری می کنم.....

چه گذشت اذر دو سه سال پیش...چه بود و چه شد...

دلم تنگ است...........

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()

 امشب از اون شبایی که دل من هوایه امشب شبیه که دلم منتظر نگاهیه امشب دلم میخواد که باز به عشق تو پر بزنم به سیم آخر بزنم.

                                            ****************

پ.ن: این وبلاگ ساخته شد برای حرفهایی که تو دلم مونده و دوست دارم بزنم.

نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط Miss An0nym0us نظرات ()


Design By : Pichak