يک سبد حرف نگفته

حرفهایی ناگفته... یک سبد حرف مانده... حرف های یک رویای نیمه تمام

کاش میشد دوتا بال داشت

دوتا بال برای پرواز

این روزها خیلی عجیب هوای تورا می کنم

دلم پرواز می کند اما... جسمم هنوز اینجاس

هنوز این ور اب ها و این ور خاک ها...

دعا می کنی خدا دوبال رنگی هدیه کند...

میخواهم پرواز کنم به سویت بیایم

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/۸ساعت۳:٢٢ ‎ق.ظتوسط بانوی شهر رویا | نظرات ()

خوبه خوبم هیچ دردی ندارم ، اینجا سرزمین غریبیست .

نمی توان آن را شناخت باید آن را زندگی کرد؛

دلم می خواهد همیشه اینجا بمانم ، عطر بهار نارنج در باغ بیداد می کند .

اما صدایش مرا با خود میبرد وعاشقم می کند. 

دلم تنگ است دلم برای دیدنش تنگ است کی رخ می نماید  ؟

نمی دانم!

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٠/۱۳ساعت٥:٤۸ ‎ب.ظتوسط بانوی شهر رویا | نظرات ()

با نیم نگاهی کوچک دست خداحافظی را تکان داد ...

و او هم رفت !

دختری که زندگی اش را به پاکی مرگ هدیه کرد

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢۳ساعت٢:٢۸ ‎ق.ظتوسط نیلوفر | نظرات ()

مرا خط نزن ..
.
.
.
.
من بی نقطه ، بی حرف ، بی صدا ، بی هیچ ..
هیچ هیچ !
.
بگذار هیچ بمانم ..
اما ،
مرا خط نزن !

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢۳ساعت٢:٢٧ ‎ق.ظتوسط نیلوفر | نظرات ()

گاهی دلم میخواد با همه برات فرق کنم!

 
با همه فرق کنم...من

 
با همه ... همیشه ... !

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢۳ساعت٢:٢٦ ‎ق.ظتوسط نیلوفر | نظرات ()