سكوت گاهي درد بي درمان و مزمن من است هيچ جور ديگر تعبيرش نكن
نشسته ام،بر بام این شهر... انعکاس روشنی چراغ خانه ها هویداست در چشمان من! خانه هایی که تو در هیچ کدامشان یافت نمی شوی و من نیز.... ... خانه یعنی جایی که سقفم دستان تو باشند و آغوشت، دیوارهای وجودم پنجره ای رو به نگاهت خواهم ساخت که بگشایمش و پرواز کنم تا خود عشق......! من هرگز دلتنگ این شهر بی تو نخواهم شد...هرگز!!! بعضی حرفا رو نمیشه گفت ... باید خورد... ولی بعضی حرفا رو نه می شه گفت ... نه میشه خورد می مونه سر دل! میشه دل تنگ! میشه بغض! میشه سکوت! میشه همون وقتی که خودتم نمیدونی چه مرگته! آغوش تو مترادف امنیت است آغوش تو ترس های مرا می بلعد لغت نامه ها دروغ می گفتند ... آغوش تو یعنی پایان سر درد ها یعنی آغاز عاشقانه ترین رخوت ها آغوش تو یعنی "من" خوبم! بلند نشوی بروی یکوقت! بغلم کن من از بازگشتِ بی هوای ترس ها می ترسم خنده های تو کودکی ام را به من می بخشد و آغوش تو آرامش هستی و دست های تو اعتمادی که به انسان دارم .... چقدر از نداشتنت می ترسم ای مهربان ترین.... بهانه هم اگر میگیری بهانه ی مرا بگیر من تمامِ خواستن را وجب کرده ام هیچ کس به اندازه ی کافی عاشق نیست و هیچ کس به اندازه ی من عاشقِ تو و بهانههایِ تو نیست من را بگیر توی آغوشت و بگذار لرزش دست ھایم به تمامی آرام بگیرد من را بگیر توی آغوشت... و از این ترس موذی رھا کن من را بگیر توی آغوشت و ھیچ ... من خود به آرامی ھمه ی این روزھای دور از تو را توی پیراھنت گریه می کنم تا تمام شوم روزی هزار بار عاشقت می شود زنی که عشق را در قصه ها هم باور نداشت! صدای قهقهه خنده هایت را که میشنوم زیباترین نت موسیقی را یاد میگیرم چشمهایم به لبت دوخته میشود لحظه ای رویائی ست منتظر میمانم انتهای خنده ات، لبت که جمع میشود، خطوط روی لبت زیباترین امواج را نقش میزند و من در کنار دلنشین ترین ساحل دنیا مستانه موج سواری میکنم به خودم که می آیم با تمام وجود در حال بوسیدن لبانت هستم. تو که لبخند میزنی حس خوشبخت ترین زن دنیا به سراغم می آید. همیشه بخند عزیزمن... رویاهایم بی حرارت عشق تو یخ بسته اند و دیگر بُعدی ندارم فضایی از احساس در من نیست واژه ها را گم کرده ام عمرم لابلای خطوط تنت پنهان است می خواهم بنویسم اما قلمم نام تورا می شناسد ودیگر هیچ..... چه کار به حرفِ مردم دارم ..... زندگی من همین است شب که می شود ..... سیگاری روشن می کنم عاشقانه ای می نویسم ... خیره می شوم به عکست و با خودم فکر می کنم ...... مگر می شود تو را دوست نداشت ....... بگذار با چشمهای تو ببینم بگذار در نگاه تو ذوب شوم بگذار در زیر باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرایی بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه می خندم بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنیم بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی بگذار نامم چون شاه کلیدی بر درگاه قلبت همیشگی باشد بگذار نگاهمان نه به هوس که به عشق....آن هم عشقی آسمانی در هم گره خورد بگذار دلم برای تو باشد بگذار دلت .. حالم رابپرسد بگذار قلبم برای تو بتپد بگذار آرزوهایم با تو باشد..... برای تو.... به خاطر تو..... گلدانهای ِ کوچک ِ خانه ی مهربان ِ دلمان یخ زده اند فکر ِ دیروز و امروز هرگز های ِ فردا را از یادمان برده بود خیال میکردیم تا همیشه " ما " خواهیم ماند... بال و پر بسته ی روزهای ِ هم شدیم و خیال ِ پریدن از سرمان گذشت اشتباه ؟ نه عشق را اشتباهی نخوانده بودیم عشق را اشتباهی چیده بودیم ! گناه ِ دستان ِ من و تو به انتخاب ِ نادرست ِ سرنوشت گره خورد و با تمام ِ تجربه های ِ عاشقانه مان سهم ِ کوچکی از فردا را برداشتیم ... سرزنش نکن اشک ِ لرزان ِ چشمهایم را بگذار درد ِ دلهای ِ من محرم ِ آخرین اسرار ِ ما باشند بیا با هم بخوانیم : ما همیشه همان " ما " خواهیم ماند اگر به " دوستت دارم" هایمان باور بیاوریم ... چه باشی و چه نباشم سهم ِ تو ساده از کنار ِ این حجم ِ بزرگ ِ مهربانی نخواهم گذشت که تو تنها گرمای ِ همیشگی ِ این دل ِ تنها بوده ای حالا بگذار سکوت بین ِ ما حکمرانی کند بگذار خاطرات تمام قد در عرصه ی مشترک ِ چشمانمان عبور کنند برای ِ من تو و عشقت دیروز و امروز و فردا ندارید.... بـعضـی شبا بـا اینکـه هـوس هم آغوشی میکـنم! و از شهـوت بـه خـودم مـیپیچـم.. ولی خوشحالـم. . .! مثـل ملکـه ی زنبـورا بـه بـهــانـه ی عـسل هر شب کنار دیگری نـمیخـوابـم امشب هم به قرار تمام شب های نیامدنت قراری دارم با یادت ..... یک میز کوچک دونفره دو فنجان قهوه تلخ چند نخ سیگار و شاید خوشه ای انگور ........ که بیاویزیم در هم و هم آغوشی کنیم تا خود _ صبح ....... . . . . تو که به این زودیها خیال آمدن نداری ... اِنـقِـــضـــای خـــــــاص بـودَن هایَـــت به پایان رسید بــالا مـــی آوَ رَ م تـَمــام ِ "دوستَـتــــــــــ دارم " هایی را که به خُوردَم داده ای شــاید که دیگر دَر من تَـمـــام شَــــوی ... وقتی که نیستم باران تمام لحظه های تو را خواهد شست و آسمان آنقدر صاف می شود که دلت برای ابرها تنگ خواهد شد.. وقتی که نیستم همیشه جای یک نفر درون آینه خالیست و قاب هایی که روی دیوارندحوصله شان از نگاه تو سر می رود آری وقتی که نیستم سکوت را می شکنند دیوارهای خانه تو زیر لب هاشان با زمزمه شعرهای من که روی دیوارند.... گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت که تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد که وقتی تو اوج تنهایی هستی با چشماش بهت بگه هستم تا ته تهش ! هرگز به دیگران اجازه نده بعـــضی دروغ ها آنقـــدر قشنگند کــه دلت میخواهد بـــاورشان کنی.. "تـــو"... قشنــگ ترین دروغ زنـــدگی من بودی.....! هنـــوز باورت دارم.. زیر پلک من دنیائیست از رویا رویاهای خیس و نمدار زیر پلک من شهریست از لمس و بوسه پر از احساس نو شدن زیر پلک من بعضی شبها بارانیست زیر پلک من....... این روز های من پر است از حرف های نگفته پر از غزل های نسروده تا می آیم غزلی بگویم می افتم در چال لبخندت گیر میکنم دست و پایم را گم میکنم واژه ها از دستم در میروند میروند پی خودشان به رقاصی و من مات غزل زیبایی ات .......... آری گلم این روزهای من ....... پر است از حرفای نگفته ...... کـودکـی در مـن روزی اختراع خواهم کرد الفبای عشق را تا با آن بگویم با تو از احساسم ولی تا آن روز ...... با این دوستت دارم ها که در دلم مانده چه کنم ؟ ......... تو سکوت می کنی می خواهم " ذره ذره " داشته باشمت اما برای همیشه همینقدر که سایه ات بر تنهایی ام باشد ... کافیست ... ... ..."خورشید" نمی خواهم تو را پنهان می خواهم برای خودم تنها برای خودم نیت کرده ام به " بی خیالی " .... تا " فراموشی " عادت ِ روزمرگی هایم شود ! اما باز ، وقتی ، خیس ِ" خاطره ی ِ خیالت " می شوم ....بی شعورانه.... " پرسه های بی خیالی " را ، ...به جرم ِ یادت ، دار می زنم! و دوباره وصله می شوی به سرم ! با طعمی تلخ!!! تلخ مزه ای ِ تو ،روحم را می جود ... و تلخ مزه ای ام ، سکوتت را بالا نمی آورد دلم یک غریبه می خواهد بیاید بنشیند فقط سکوت کند ... من هـی حرف بزنم و بزنم و بزنم تا کمی کم شود این همه بار ... بعد بلند شود و برود ... نه نصیحتی نه ... ! انگار نه انگار ... !!! آهسته از کنارت؛ تا انتهای آنچه نباید آهسته از کنارم؛ تا ابتدای آنچه نبوده است از هم گذشته ایم و من گذشتم از آنچه از آنم نبوده ای تنها یک توقف کوتاه؛ کفشتان گلی شده آقا! شادی هایم بن بست کوچکی ست بی روزن غم هایم امتداد درازترین دیوارهای شهر می دانم همین روزها حوالی همین بعدازظهرهای خراب گم می شوم در این کوچه های سیاه که تو آسان ترین پنجره ها را دریغ کرده ای...!!! بگو در سکوتی که پشت نگاهت لانه کرده بود چه اندیشه ایی وجو داشت که من را بی قرار سپرد به آرامش ملکوتی سقف. من همچنان از چند و چون بارانی که ما را دعوت کرد به تازه شدن مبهوتم، باور کن که مبهوتم، نگاهم را ببین، می بینی؟ پس چیزی بگو و یا حداقل اشاره ایی بکن. انقدر من را به ادراک راز این هراس دعوت نکن با سکوت آبی ات، من تازه به خواب بی هراسی ها دست یافته بودم. چرا از ادراک آفتاب حرف نمی زنی چرا ذهن من را دعوت نمی کنی به سمت نگاهت بگذار من هم در پرواز تو به سمت هیچ سپید تجربه آبی ایی از سربگذرانم، بگذار من هم آبی شوم.... یقین ندارم این واژه های غریب ، تمام دلتنگی های مرا برای تو بازگو کنند ! این واژه ها چه میدانند ، که بی تو ، بر من چه رفته است ! بی تو فقط حکایت دلتنگی نیست !! روح تسخیر میشود ، اسیر میگردد سطح ادراک کاهش می یابد ضربان قلب ، موزون نیست !! گویی از کوک درآمده است موسیقی کوچه ، صدای پای تو را کم می آورد من ، آرام آرام حضور تو را در خوابهایم !! مغز متوهم میشود ، احساس عبوس ! دست در دست هم کلمات از هم گسیخته ناکجاآباد ذهن را ، جایی میان توهم و احساس و دلهره و دلواپسی و هزار نمیدانم دیگر پیوند میزنند ، به خیال خام خود ، روزی بر لبهای تو جاری خواهند شد !! کاغذ های سپید ، سیاه میشوند ، و فکر میکنم ، این گونه است که بی حضور تو و در فراق تو ، شاعر متولد میشود " تو" را که از نوشته هایم بگیرند .... از آنها هیچ نمی ماند ! کالبد میان تهی این واژه ها از "تویی" روح می گیرند که مــــــــدتهاست "ما" شده است با "من" دیگری .... کلافه ام سرزمین من اینجاست. سرزمین من جایی است که این روزها در آن هوس، غرور و جهل نقابِ عشق بر چهره می زنند و در خیابان با اسید چشمان سیاه را نشانه می گیرند، روی پل های عابر بر سینۀ دخترکان این سرزمین می نشینند و به جرمِ "نه" گفتن بی پروا چاقو را ده ها بار فرود می آورند بر قلبی که سرشار از آرزوهای شیرین است. سرزمین من جایی است که در آن زنانی که به آنها تجاوز شده گناهکارند. در این سرزمین سهم زنان از دریاهای بیکران استخرهای کوچکی است که آن را هم از ترس حملۀ حیوان صفتانی که روز روشن به آنجا هجوم می برند و از اندام برهنه و بی دفاع شان عکس و فیلم می گیرند پ.ن: دوست داشتم این متنو... همین. باید باکره باشى باید پاک باشى ! براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند ! چرایش را نمیدانى ...فقط می دانى قانون است سنت است ... قانون و سنت را می دانى مردان ساخته اند اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر می کنى شاید خدا را نیز مردان ساخته اند ... گاهی چه دلگرم میشویم به یک مواظب خودت باش به یک هستم به یک بوسه به یک نوازش ... به یک آغوش.....! باران ! زمانی زیباست که تــ ــو باشـی ، مـــ ــن باشــم ، با یک عالمه کــوچههای پاییزی ! وقتــی نیستـی می خــواهم چکار؟! باران ببارد یا بهتر است بگویم؛ آسمان روی زخمم نمک بپاشـــد . . . ! هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی مـی پــوشــانم دلـتـنـگـی ام را بیهوده تلاش نمیکنم ؛ دیگر هیچ تویی با من ما نمیشود …. تو را من “ تــو ” کردم ! در همین چند خط عاشقانه .... وگرنه ؛ تو همان “ او ”یِ دیروزی ... ! تمام نُت هایم ، با رفتنت ، سکوت کرده اند تمام ورق هایم ، عریان ، مانده اند دلت به حال مـن نمی سوزد ، رحم به پاکی برگه هایم کن فکر می کردم من و او با هم می مانیم تا ابد تا نام عشق را جاودانه کنیم... افسوس که بی خبریم از زندگی و چیزهایی که برایمان رقم زده و اسمش را گذاشته "سرنوشت"... گاه دلتنگ می شوم یه وقتایی هست میبینی فقط خودتی و خودت ... ! خانـــواده داری ، حمــــایت نداری .. عشــق داری ، تکـــیه گاه نداری ... می توانستم ناله کنم... خندیدم می توانستم شکایت کنم... قدردانی کردم می توانستم فریاد بزنم... ... سکوت کردم می توانستم نفرین کنم... دعاکردم می توانستم ویران کنم... ساختم می توانستم تحقیر کنم... خود را شکستم می توانستم برانمت... بدرقه ات کردم می فهمی؟؟؟؟؟؟؟ هر دو با دست می شماریم حالا که فکر می کنم رفتنت آنقدر ها هم فاجعه نیست... من به اندازه ی تمامی آدم های دنیا بــــــــــرای فراموش کردنت انگیزه دارم .. شاید فراموشت شدم شاید دلت تنگ برام شاید بیداری مثله من به فکر اون خاطره هام شاید توام شب که میشه میری به سمت جاده ها بگو تو هم خسته شدی مثله من از فاصله ها با هر قدم برداشتنت فاصله بینمون نشست لحظه ای که بستی درو شنیدی قلب من شکست یادت بیاد که من کیم؟ همون که میمیره برات همونی که دل نداره برگی بیوفته سر رات نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثله خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور میشی؟ از من که می میرم برات از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثله خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور میشی؟از من که می میرم برات از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات بگو من از کی بگیرم حتی یه بار سراغتو دارم حسودی میکنم به آینه ی اتاق تو کاش جای اون آینه بودم هر روز تورو می دیدمت اگر که بالشت بودم هر لحظه می بوسیدمت نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثله خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور میشی؟ از من که می میرم برات از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام تو مثله خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام از کی داری تو دور میشی؟ از من که می میرم برات از منی که دل ندارم برگی بیوفته سر رات بزرگترین خطای تو این بود که می پنداشتی من برای همیشه صبور خواهم ماند... مرا باور کن همانطور که هستم رنگ خودم و مرا آنگونه بخواه که ترسیم شده ام ساده ساده ... ... این دل کوچکم می شکند وقتی از باورهای غلط جامه می بافی و به زور بر تنم می کنی آهسته فرو می ریزم با صدایی بلند قول بده که خواهی آمد تو را چه به فرهاد؟؟! یک فرهاد است و یک بیستون عاشقی!! تو همین یک وجب دیوار فاصله را بردار من باورت میکنم خط می کشـــــم روی اسمت با مدادی که نوک ندارد هیچ وقت چیست که این چنین نگاهم میکنینی؟؟ دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: " او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! " پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: ... " مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! " عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز آغوشـــــــت غـــــــاری است نیمــه ی گـمشــده ام نیستـی که بـا نیمـه ی دیگــر به جستجویت بر خیزم... دهـــــان ات را آب بکش ... من عاشق اون دیالوگم که پدر ژپتو به پینوکیو میگه: پینوکیو... چوبی بمان! آدم ها سنگی اند دنیایشان قشنگ نیست گنجشکان لاف می زنند: این روزها چه فرق می کند چه کسی عاشق تر است؟ خدایا ... جای سوره ای به نام " عشق " در قرآنت خالیست ، که اینگونه آغاز میگردد : و قسم به روزی که قلبت را می شکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت از ماضی ها و مضارع ها خسته شده ام دلم برای حال ساده ات تنگ است... سکوت گاهی درد بی درمان و مزمن من است هیچ جور دیگر تعبیرش نکن من از سکوت می ترسم دلتنگی من چه میداند صبر چیست؟؟؟ مـــن داغــــونــــم ... خدایا می شه بگی خدمــات پس از خلقتت کـجـاست؟ دلتنگی های زیاد ، خطرناک است!... آدم را به کمتر از حقش قانع می کند چشمانم را بستم و به سادگی پرواز کردم به مکانی که قبلا ندیده بودم همه چیز غریب بود و مرموز تا اینکه نشانه ای از تو آنجا یافتم دیگر آنجا خانه ام بود.. خانه قلب و ذهن من.... گفتم از عاشق شدن میترسم. تو با من چه کرده ای؟ تو از یادم نمی روی سفری ساده از تمام دوستت دارم تنهایی تو از یادم نمی روی سیدعلی صالحی کسی چــه میــداند امــروز چنــد بار فرو ریختم .. از دیدن کسی کــه ، تنهــا لباسش شبیــه به " تــو " بــود اشک رازیست لبخند رازیست عشق رازیست اشک آن شب لبخند عشقم بود ... قصه نیستم که بگویی ... نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی که چنان بدانی… من درد مشترکم مرا فریاد کن شعر کوتاهی از :احمد شاملو تو این "مـــَــن ها " را از خودت "مــِـنها" کن من میـــــــــمیرم برای باقی مانده ات مــردمـــان شـــهر مـــن فقــــط فعل هایی را صــــرف میکنند که بـــه صـــرفـــشان است خودکار بیک میخری 100 تومن ولی لاک غلط گیر 800 تومن! کـــــلافه شدن یعنی: دلتنگِ کسی باشی ؛ که نیست...... حوصله کسی را نداشته باشی؛ که هست لمس تن تو ، شهوت است و گناه من را زیاد دوست داشته باش پدر تو تنها مردی خواهی بود حجم خالــی ” تـــو ” را ؛ حجم پـُـر ” هیچ کس “ پـُـر نمی کنـــد! حالا هی بگـــو ..” دوستــان به جــای مـــا خواستـن ، همیشه توانستـن نیست... ببین دلخوری، باش. عصبانی هستی، باش. قهــــــری، باش هر چی می خوای باشی باش دچار مرگ عاطفی شده ام، متقاضی باشد زندگی ام را اهدا میکنم.... جسارت سقوط از این ارتفاع را ندارم ! کلاغ پـَر...؟؟ این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند, زیبایی هایش را بیرون بکشد … تلخی هایش را صبر کند… آدم های امروز، دوستی های کنسروی می خواهند؛ یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست نداشتن تو یعنی اینکه دیگری تو را دارد، نمی دانم نداشتنات سخت تر است یا تحمل اینکه دیگری تو را داشته باشد ! نگران نباش دریا را از خدا قرض می گیرم وقتی یه آدم میگه هیچکس منو دوست نداره منظورش از هیچکس یک نفر بیشتر نیست همون یه نفری که واسه اون همه کسه نیمــه ی گـمشــده ام نیستـی که بـا نیمـه ی دیگــر به جستجویت بر خیزم... تو از موسی پیامبرتری، به جای اشاره ... نگاه کردی ... به جای دریا ... دل من شکافته شد چطور میشود حال"م خوب است ...!! چه تلخ محاکمه میشوند پاییز و زمستان که برای جان دادن به درخت جان میدهند ، و چه ناعادلانه کمی آنطرف تر همه چیز به اسم بهار تمام می شود باران که ببارد دیگر هوای برگرداندنت را ندارم هر جا که دلت می خواهد بــــرو ! فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد نقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت باز هم آرام نگیری مطمئن باشید دیگر از درون تهی شده ام می توانید مرا از کاه پر کنید بگذارید کنار سر آن گوزن یا نزدیک خرس قطبی خشک شده رو به روی در بنویسید: خودم خودم را اهدا کرده ام از تاریخ خجالت می کشم مرا در زیست شناسی بررسی کنی و من هربار تو را بارها و بارها فریاد زدم... فریاد زدم ... تمام سکوتم را فریاد زدم و تو حتی نگاهی به این منه خسته نکردی... * دوست دارم غرق شم در مشکی موهایت... و من در اولین باران پائیزی غرق شدم در آبی چشمانت... مخاطب ِ خاص ِ من :::: حالا دیگر دیر است من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ام و اسامیه آسان نزدیک ترین کسانم را راستی آیا به همین دلیل ساده نیست که دیگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد نه ... ری را... سال ها و سال ها بود که در ایستگاه راه آهن در خواب و خلوت ورودی همه ی شهرها ، کوچه ها ، جاده ها چشم به راه تو از هر مسافری که می آمد سراغ کسی را می گرفتم که بوی لیموی شمال و شب دریا می داد چقدر کوچه های خلوت بامدادی را، خیس گریه رفتم و درغم غروب باز آمدم من می دانستم تو از میان روشن ترین رویاهای روزگار تنها ترانه های ساده ی مرا برگزیده ای چرا که من هنوز خسته ترین برادر همین سادگان زمینم ری را...!!!! هربار که نام تو بر دفتر گریه های من جاری شد مردمانی را دیدم که آهسته می آمدند و همان جا در سایه سار گریه و بابونه عطر تو را از باغ پروانه میخواندند مردمان می فهمند مردمان ساکت و مردمان صبور می فهمند مردمان دیریست که از راز واژگان ساده ی من به معنای بعضی آواز ها رسیده اند رازی دارد این سادگی.. این رسیدن رویـــــــــــــــــــــــا.. میدونی چی شد؟ یادته هی گفتم دلم میخواد بنویسم اما نمی تونم دوساعت هی به خودت فشار اوردم نوشتم... قسم نامم رو هم نوشتم و خواستم که چشماتو ببندی و تو هم بخونی اما... یهو هنگ کرد و همه چیز بسته شد... میدونی یعنی چی؟ یعنی تموم حس نوشتنم از بین رفت... دیگه حوصله نوشتنش رو ندارم بیا اینم از اپ امروز ری را جان بوی خاک تو ای جاده سرنوشت من ... مشام مرا تا سحرگه تازه خواهد کرد و آنگاه من به تو صبح بخیر خواهم گفت و تو صبح خوشبخت من خواهی شد. من به راستی نمیدانم فردا آفتاب خواهد دمید یا آسمان گریه خواهد کرد من هردو را دوست میدارم . نمیدانم قدم های خوشبختی من بر روی تو خواهند لرزید یا نه! ولی قلب من....همیشه برای تو خواهد طپید.... برای تو... دل منِ یِِِِِه روز به دریا زدو رفت پشت پا به رسم دنیا زدو رفت حیوونی تازگی ادم شده بود به سرش هوای حوا زدو رفت هر روز بی تو روز مباداست بین خودمان باشد . سرت گرم است ... مجالی برای فکر نیست وقتی تمام وجودم را نبودنت پر میکند.... × حالا که نیستی احساس می کنم دیگه هیچ کدوم از فصلا برام رنگ ندارند. بهارم تموم شد تابستونم اومد و رفت و حالا پائیزم.... پائیزم... فصل تولد تو... دیگه هیچ چی برام رنگ نداره... حتی نبود تو... نکنه بهش عادت کردم. تو به تنهائیم عادتم دادی ؟ نه؟ همیشه یادم می دادی صبور و سربه زیر و سخت.... به خاطر همینم الانم هیچی برام مهم نیست. به جز صبوری و سربزیری و سختی..... خنـــده ام میگیرد ! وقتی پس از مــدت ها بی خبــری بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری میگویی : دلـــم برایت تنــــگ است . . . یا مرا به بـــازی گرفته ای یا معنی واژه هـــایت را خوب نمیدانی. احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم. من اندک اندک می آموزم که ... برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی قوانین علم را بر هم زده ای نبودنت وزن دارد ! تهی اما سنگین.... امروز صبح که ازخواب بیدارشدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز درزندگی ات افتاد،از من تشکر کنی!!! اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی…. روی میخ زندگی نشسته ایم و هنوز می اندیشیم که علم بهتر است یا ثروت ... صداقت بهتر است یا بکارت و هنوز نمی دانیم فرق درد و لذت را فرق عشق و شهوت را..... فرق پرستش و بع بع کردن را و همه تلاشها بیهوده است ما را تا از فرقمان بیرون نکشند هیچ فرقی را نخواهیم فهمید به دنبال واژه مباش تـــــو خــــــــود بگـــــو . . . آدم ها آن قدر زود عوض می شوند.. گــاه در زنـدگـی ، موقعیت هایی پــیش مــی آیــد کــه انسان بـایـد تــاوان من تـــــــــــــــــــو را به دلم قول داده ام! نزار بد قول بشم.... ایستگاه آخر است پیاده شو می خواهم بزنم کنار بخوابم همین جا وسط جاده باقی راه را با دیگر همسفری ... از جنس خودت طی کن بی رویا من نه نفس دارم برای ادامه نه بنزین نه پا خدایا انتظار را بلد شدم درسی تازه بده..... نگران نباش کاش میشد دوتا بال داشت دوتا بال برای پرواز این روزها خیلی عجیب هوای تورا می کنم دلم پرواز می کند اما... جسمم هنوز اینجاس هنوز این ور اب ها و این ور خاک ها... دعا می کنی خدا دوبال رنگی هدیه کند... میخواهم پرواز کنم مترسک ! آنقدر دستهایت را باز نکن کسی تو را در آغوش نمیگیرد ایستادگی همیشه تنهایی میاورد خوبه خوبم هیچ دردی ندارم ، اینجا سرزمین غریبیست . نمی توان آن را شناخت باید آن را زندگی کرد؛ دلم می خواهد همیشه اینجا بمانم ، عطر بهار نارنج در باغ بیداد می کند . اما صدایش مرا با خود میبرد وعاشقم می کند. دلم تنگ است دلم برای دیدنش تنگ است کی رخ می نماید ؟ نمی دانم! هـــــــــرچــــــقــــدر برای مـــانـــدنــتــــ فـــلـــســــفـــه مــــیــبافــــــم تــــنـــگـــ اســــتـــ. . . با نیم نگاهی کوچک دست خداحافظی را تکان داد ... و او هم رفت ! دختری که زندگی اش را به پاکی مرگ هدیه کرد مرا خط نزن .. گاهی دلم میخواد با همه برات فرق کنم! چقدر خوب شانـــه هایـــت گــــرم... چشـــمـــانـــم خـــیــس... هـــوای ســـجـــاده ام شرجــــیـــســـت آنقدر زمین خورده ام که بدانم برای برخاستن نه دستی از برون ... که همتی از درون ! لازم است حالا اما... نمی خواهم برخیزم در سیاهی این شب بی ماه می خواهم اندکی بیاسایم فردا ... فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم چرا زمین خورده ام بفهمم که کدامین نامرد به پا بودن مرا نتوان دید دهانم را دوختم بر فریادی که نمانده بود ! و چشم دوختم به نقطهای که دور میشد و به فریادم نمیرسید.... ! مـن ،تــو ، مــا به هر کس مینگرم در شکایت است ،در حیرتم که لذت دنیا به کام کیست؟؟؟ هیچگاه سر در نیاوردم و هنوز هم نمیدانم چگونه میشود هربار که تو بی دلیل ترکم می کنی من بدهـــــــکارت می شوم اینجا با همه بزرگی اش بی تو سرد میشود اینجا تا دوردستها گم میشوم چه کسی می آید؟ زمان تیره ایست.زمانه ای که هیچکس همسفرحرفهایم نمیشود و کسی تا انتهای سادگیم نمی ماند ای شکفته در باغ بی خزان سبزی ام دلم بی تو میگیرد مهربانی هارا به تو هدیه میدهم که جایت هیچگاه خالی نماند کسی که نبودن تو حتی در تخیلش هم نمی گنجه تا ندونی چیه... نمی تونی باهام هم دردی کنی. فردایی که تو از راه می رسی با کوله باری از عشق با کوله باری از خاطره با کوله باری پر از حس بودنت و من آن فردا ها پر می شوم از حس بودنت پر از حس داشتن دستانت بی اجازه !!! به امروز می نگرم !!! امروزی که نداشتنت را برایم فریاد می کند، امروزی که دوری چشمانت را برایم گریه می کند امروزی که جای خالی دستانت را در دستان سردم احساس می کنم !!! به سالها می نگرم !!! که من می دانم در سبز ترین فصل حضور از پشت دیوار ثانیه ها خواهم آمد و تنهایی را به آتش حضور گرمایم گرمایت می کشم موج خاطرات بر سینه ی ساحل پر تب میزند له له میزند. این چیست که هر چه بیشتر میزند بیشتر میرود پیشتر میرود: از لای انگشتان موجها رد میشود و لحظه ای تامل در کارش نیست لحظه ای صبر و نگاه٬ لحظه ای قدم ْ در جا . . . هیچگاه ویترینی نداشتهام٬
تا دلم را در آن به نمایش بگذارم. در قامت یک فروشنده دورهگرد عاشق تو شدم. از این روست که تمام خیابانهای شهر٬ عشق مرا میشناسند تو نباشی چشام برات گریونه دنیا برام بدون تو زندونه دستات اگه دستامو تنها بزاره شبا و روزم لحظهای آروم نداره تو که بارون تو چشامو میبینی لحظه لحظهها رو کنارم میشینی تو که مثل بارون ارومم میکنی تو نباشی دل منو خون میکنی. جز تو هیچ کسی و درد عاشقی و غصههای منو خندههای منو لحظههای منو گریههای منو ندیده و نشنیده و وقتی تو نیستی من میشم بین این ادما مثل یه غریبه و تو همهمه ها گم میشم دنبال تو دنبال تو. حالم ازت بهم میخوره دروغ گوی پست......................... اصلا لیاقت دوست داشتن رو نداشتی... متاسفم........برای خودم... برای تو....بیشتر. دلم گرفته... از این دنیا... از آدماش... از خودم از آدمایی که وقتی باهاشون حرف میزنی فقط نگات میکنند ولی تو رو نمی بینند... انگار توی یه دنیای دیگه ای سیر میکنند... انگار تو چشمای تو دنبال سرنوشت خودشون میگردند... مثل یه مجسمه... بی توجه به حرفایی که زدی فقط با حرکت سر تائیدت میکنند و در آخر هم با گفتن غصه نخور همه چی درست میشه ترکت میکنند... از آدمایی که تظاهر میکنند مثل کوه پشتتند و هیچ وقت تنهات نمیذارند ولی با کوچکترین حرف پشتتو خالی میکنند و میرند... انگار نه انگار که وجود داشتی... از آدمایی که خیال میکنی دوست دارند ولی وقتی بهشون میگی که دوستش داری... یه روزی از کسی میفهمی که عشقت رو حکایتی کردند برای خندیدن با دوستاشون... آره... عشق تو رو مورد تمسخر قرار میدند تا ساعتی شاد باشند و به سادگی و حماقت تو بخندند... از آدمایی که درست وقتی بهشون احتیاج داری... وقتی دوست داری کنارت باشند... درست تو همون لحظه کنارت میذارند و میرن... از آدمایی که هر وقت میخوان باید کنارشون باشی... و هر وقتم میخوان بری و همه چیزو فراموش کنی... از آدمایی که باهات طوری رفتار میکنند که عاشق میشی... که همه ی زندگیت میشه... که میدونه با نبودنش داغونت میکنه... که از بین میری... که هر کاری که میکنی فقط به خاطر وجود اونه... ولی... زمانی که بهش ثابت شد که چیزی ازت باقی نمونده تنهات میذاره و میره... آخه تو براش فقط یه سرگرمی بودی... کسی بودی که مدتی باهاش باشی و وقتشو باهات بگذرونه... احساستتو خیلی راحت نادیده میگیره... خیلی راحت فراموشت میکنه... طوری هم باهات رفتار میکنه که اصلا تو از اولشم وجود نداشتی... شاید میره سراغ یکی دیگه... نمیدونم...! وقتی احساس میکنی کسی که دوسش داری باورت نداره چه حسی بهت دست میده؟؟؟؟ دیوانگی...؟؟ نابودی...؟؟ خیلی سخته باورت نداشته باشند... خیلی سخته که حضور داشته باشی ولی دیده نشی...! آذرم... اخرین روزهایت را دارم سپری می کنم..... چه گذشت اذر دو سه سال پیش...چه بود و چه شد... دلم تنگ است...........
قلم خودخواهی دست بگیرند
دفتر سرنوشتت را ورق بزنند
خاطراتت را پاک کنند
و
در پایانش بنویسند قسمـــــــت نبود!!!
و به همین سادگی سرنوشتت را برای همیشه عوض کنند...
بـه نمـاز آیـات مـی ایسـتد ...
وقـتـی کـه
یـاد تــو !
دلـم را ...
مـی لـرزانـد ... !!!
فریاد زمانم را نمی شنوی !
یک روز من سکوت خواهم کرد !
تو آن روز
برای اولین بار
مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمید !
از اینهمه
دور اندیشی!
.
.
نزدیکتر بیا....!
کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ....ــــد !
بــعـضی از عـهـدهــا را
روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ...
.. حـواسمان به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ...
شـکـسـتَنـشـان
یـک آدم را مـی شـکند !
بـا بـستـری از کـلمات ،
اما بـاز
...
کــسـی در دلم ،
" تــــــو "
را صــدا می زند
دلتنگتر از همه دلتنگی ها
گوشه ای می نشینم
و حسرت ها را می شمارم
و باختن ها را،
و صدای شکستن ها را...
نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام
و کدام خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم
که این چنین دلتنگم.
دلتنگم، دلتنگ...!
تنهای تنها
دوســـت داری ، همـــدرد نداری ..
مثل همیشه ؛ هــمه چی داری و هــیچی نداری
و من...هیچ انتظاری در حال ِ حاضر از هیچ کسی ندارم...
تنها...با تمنا...می خواهم راحتم بگذارید...
تو ستاره ها
من نیامده هایت را
...
انگار نمی دانیم
ستاره ها و نیامده هایت بیشتر از انگشتان ماست
اما هرگز نیا
من خو کرده ام به انتظار و پرسه زدن ها
اگر بیائی من چشم به راه چه کسی بمانم
زل نزن به چشمانم
من تمام رنگیت را به سیاه و سفیدی عوض کرده ام
نگاهم نکن....
که وســــــــوسه میکند
همــه را برای پیــــــــامبر شدن !!!
تـــو... تمـام گمشـده ی منــی ! تمــام گـمـشــده ی من ... !
سجده بر مهر دهان ات لازم است
...
اذان عاشقانه هایت مرا میخواند ...
حی علی خیــــــــــر العمل
جیک جیک , جیک جیک
جیک هیچ یک شان درنیامد
تو که دور می شدی
اتفاقی نمی افتد
تو رفته ای
و این بزرگترین حادثه ی روزهای نیامده ی من است
مسئله اینست
...که آخر ِ این بازی
تو سهم من نیستی
از تکرار لحظه های بی کلمه
از دوری واژه ها با ذهن
من از هر چه مرا منتظر می گذارد...
می ترسم!!!!
گفتی من فرق دارم.
آره تو فرق داشتی!
قشنگتر دروغ میگفتی
توی این زندگی حتی روی کاغذ هم اشتباه کنی برات گرون تموم میشه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد
داغی لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ،
هم خوابگی چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد
فرزندمان ، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من !
حتی اگر هزار سال
عاشق تو باشم ،
یک بوسه
یک نگاه ، حتی
حرامم باد
اگر تو عاشق من نباشی
که دوست داشتنت بی طمع است و بوسه هایت بوی گل می دهد
گاهی فقط ،
داغ بزرگی است
که تا ابــد بر دلت می ماند
ولی حق نداری با من حرف نزنی فــَهــمـــــــــیــدی ؟
حرف آخر را اوٌل بزن
من پلٌه ها را
...
یکی
یکی
پائین می آیم
نه ..
کلاغ را بگذاریم برای آخر
......
نگاهت پـَر
خاطراتت هم پـَر
صدایت ؛ پـَـــر
کلاغ پـَر..!؟؟
نه ؛ کلاغ را بگذاریم برای آخـــر
جوانی ام پـَر
خاطراتم پــَر
من هم ... پــَـــــر
حالا...
تو مانده ای و کلاغ ؛
که هیــــــــــــچ وقت به خانه ش نرسید
حال ِ دلم خوب است !!!
نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست
نه از شیون های مدامش، به وقت ِ خواستن ِ تو
آرام
جوری که نبینی و نشنوی
گوشه ای نشسته و
رویای داشتنت را به خاک می سپارد ،
خیال ِ روشن ِ خوشبختی ات را رنگ می زند
و
بغض های بیشُمارَش را می شُمارد.
تو هم ،
تنها لطفی کن
و به وقت رفتنت
به خاک بگو :
روی دلم نه،
روی سرم بریزد...!!!
سیگارش را هم
و خدا می نشیند پشت پیانویش
"سونات مهتاب" می زند
بیا حرف نزنیم
برای ادامه ی زندگی چیز زیادی لازم نیست
همین که تو باشی
سونات مهتاب باشد
بهشت و زندگی یکی می شوند
راستی...!
چه می چسبد این سیگاری که از لای لب های خدا برداشته ام!
تـــو... تمـام گمشـده ی منــی ! تمــام گـمـشــده ی من
هم میان کلمات منی
هم در آغوش دیگری!؟
مرد.... اینقدر سر به سر قوانین فیزیک نگذار!!!
اما...!!
گذشته ام درد میــــــــکند...!!!!!!
با تمام وجود زمزمه ات خواهم کرد
و با تمام وجود خواهم شکست
و نبودنت را با باران خواهم بارید
آنقدر خواهم بارید
که بیایی
با تو زیر باران
کوچه ها را آواز سرخواهیم داد
با تو زیر باران...
اگر که بیایی...!
نمیگوید بیا
نمیگوید باش
نمیگوید به من حتی برو راحتم بگذار
... می آید ...
حرفهای عاشقانه میشنود
لبخند میزند
و می رود ...
هرشب ، هرشب ، هرشب ...
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمریست لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما چه کسی می داند
شاید امروز نیز
روز مبادا باشد
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
هر روز بی تو روز مباداست
چند روزیست دست هایم را
با چند کتاب و نوشته
سرگرم کرده ام،
اما گول نمی خورند
هیچ چیز معجزه دست های تو نمی شود ....!
آن جا یا هیچ کجا فرقی نمی کند!
مزاحمت نمی شوم ...
...
اما بدان ...
حرارت سرگرمی هایت مرا سوزاند !!!


احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.
احتیاجی ندارم که توحامی باشی
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.
با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم.
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.
به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو.
گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.
امروز تو برای هم گامی بامن(و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت.
روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد.ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد.
فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام!!!
اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی!
تمام روز با صبوری منتظر بودم.با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی .
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی وفوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام.
من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.
حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.
منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.
خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟
اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روزخوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا
کلمات فریبمان می دهند
وقتی اولین حرف الفبا سرش کلاه برود
باید فاتحه کلمات دیگر را خواند
ســـــرزمـیـن نگاهتــــــــــ را
روی کـُدامـــــیـن گــُـسل بنـــا کــــــرده ای ؟!
کـه اینگــــونه شبــــــــ و روز
دلمـــــــــ در حــال لرزیـــــدن استــــــــــ . . .!
آن قدر زود
که تو فرصت نمی کنی به ساعتت نگاهی بیندازی
و ببینی چند دقیقه فاصله
میان دوستی ها تا دشمنی هاست..!.
دعـاهــای مــستجاب شده خــود را بپــردازد … !
حالا که تبرت دسته ندارد ،
بیا دست خودم را بگیر
بزن به ریشه ام . . . !
ایــــن کـــلـاه هـــا بـــه ســـــــرتــــ نــمـــیـــرود
.
.
.
.
من بی نقطه ، بی حرف ، بی صدا ، بی هیچ ..
هیچ هیچ !
.
بگذار هیچ بمانم ..
اما ،
مرا خط نزن !
با همه فرق کنم...من
با همه ... همیشه ... !
این روزها دل عجیب بهانه تو را می گیرد
نه...
شاید اشتباه می کنم...
شاید دل هم....
اصلا ... هرکه میخواهی باش... هرجور که میخواهی....
که همیشه
حرف هایی هست برای نزدن
و ناگفته شنیدن
.
.
.
مثل س ک و ت ِ تــو
یـادت هــســت؟
تــمــام شد . .
...
حــالا تــو ، او ، شــمـا
مــن هــم بــه ســلامــت ...



| Design By : Pichak |
